تو دعا کن آمینش با من! | خبرگزاری صبا
امروز ۲۹ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۰۶:۱۶

تو دعا کن آمینش با من!

واقعیت نشانه ها در فال قهوه تعبیر کن.

به گزارش واحد بازرگانی صبا، خانم نحوى دوست چندین ساله خانواده بود ، سالی  یه بار اونم روز تولدش مهمونى مى گرفت، مهین خانم همسایه روبروشون مى گفت :

نحوى مهمونى میگیره برای کادو، البته برای مامانم فرقى نمى کرد مامانم هیچوقت هیجا دست خالى نمى رفت ،  هرسال بعد از فوت کردن شمعهای کیک، خوردن قهوه با کیک شکلاتى و فالش قبل از شام به راه بود، همیشه شهلا خانم جاری خانم نحوى قهوه رو درست مى کرد، قهوه هیچکس رو قبول نداشت مى گفت: دستمم خوبه!

ماندانا جون اینو بخور فالتو ببین، همچین آقا مرتضى  بیاد منت کشیت که حسودا شاخ از همه جاشون بزنه بیرون!

و ازین حرف همه مى خندیدنو با چشمهاى بسته و صورتى پر از التماس قهوه رو به سمت قلبشون بر مى گردوندن

اگر کسى فنجون رو بر عکس مى چرخوند یعنى داره غیابى  براى کسى مى گیره ویعنى داره فضولى مى کنه و اکثر خانمها تو مهمونى این کار رو مى کردن

من با عروسکم  لیا یه گوشه الکى خاله بازى مى کردم و اما در اصل تمام گوش بودم ببینم آقا مرتضى بلاخره بعد از چند ماه  چه تاریخى میاد منت کشى؟

یا خاله سوسن دقیقا چه روزى بچه ش میشه؟و غصه شونو مى خوردم و یواشکى دعا می کردم.

آذر بانو خاله  خانم نحوى  وقتى شروع  به فال گرفتن مى کرد، همه هول میشدن و با عجله خودکار و برگه هاشونو از گوشه کنار در مى آوردن و آماده مى شدن براى از سر نوشتن بهترین سرنوشت

آذر بانو به رسم ادب اول فال مادر بزرگِ خانم نحوى رو مى گرفت:

زرى جون هشتاد سال سختى کشیدى ،ولى هشتاد سال بعد رو خدایى بیا با هم کیف کنیم.

بزودى از مینا مونا خبر دار میشى میان پیشت، نوه هاتو مى بینی ، ببین ببین! اینا نوه هاتن

خانم نحوى خم شدکه ته فنجون رو ببینه:

واااای مامى بزرگ دارم به قرآن مى بینم، خاله مونا و خاله مینا دارن میان،

مامانم همیشه مى گفت :

زرى جون شوق دیدن دختراشو داره که تا الان با این همه سن و درد زنده س،

زرى جون خوشحال ازین فال، دستهایش را که همیشه ناخنهایش مانیکور شده بود رو روى سینه اش مى گذاشت و نفسى راحت به عمق ده سال دلتنگى  مى کشید

خلاصه آذر بانو اونروز همه رو راست و دروغ  دلدارى و امیدوارى می داد، تنها کسى که فال نمى گرفت لیلا دختر خانم سکوت بود

از ته سالن دویست مترى به مامانش مى گفت: مامان جان یه انگشت از طرف من بزن ببىین کى دفاع مى کنم؟ آذر بانو هم مى گفت:

خانم دکتر بزودی!

لیلا  خیلی پُزى بود یه جورایى منزوى بود، این انگشتم که مامانش میزد بخاطر این بود که به همه بفهمونه داره دکتر میشه، چهار مدرک درسى و ورزشى به درد نمى خوره وقتى روابط اجتماعیش داغون بود!

بگذریم، زحمت شام رو رستوران بیرون مى کشید، رستورانه چقدر دستپختش خوب بود، خوش به حال صاحب رستوران، سیده مریم همیشه سر میز شام مى گفت:

صابخونه هزارى زحمت بکشه ولى غذا از بیرون بیاد مهمون میگه اون که کارى نکرد همچى از بیرون اومد

والا نحوى جون یه اشکنه میذاشتى بهتر از اینهمه غذابود

والا ما دلمون براى دلمه هات تنگ شده، خانم نحوى هم مثل هر سال جواب مى داد: سیده جان رستورانها نباید پول در بیارن؟!

 

یادمه اونشب حدوداى ساعت ده شب زنگ خونه خانم نحوى زده شد

و بعدش خانم نحوى به کارگر خونه ش چندتایى ظرف یکبار مصرف که پر شده بود از غذا و کیک داد که ببره دم در، حکمت خانم کارگر خونه خانم نحوى بعد چند دقیقه اومد بالا و  با آرامشی که همیشه به صداش وصل بود گفت:

خانمها  آقای رفتگر همتونو دعا کرد گفت خدا حاجت صابخونه و مهمونا رو بده

من دستای عروسکم رو بردم بالا گفتم آمین

مامانمم همینو گفت ولی بقیه یا داشتن مى رقصیدن یا پُز مى دادن

بگذریم، اون شب هم مثل همه شبا گذشت، اما فردا و فرداهاش مثل همه فرداها نبود، آقا مرتضی منت کشید، خاله سوسن بچه دار شد

کاراى دفاع لیلا پیش رفت و از همه مهمتر خبر اومدن دخترا و نوه هاى زرى جون به گوش رسید

هنوز بعد از چند سال یه چند نفرى مى گن دست شهلا جون عالى بود که این اتفاقات مبارک افتاد، بعضى ها هم مى گن ربطى نداره زمانش رسیده بوده ، بعضى ها هم مى گن دعاى اون شب رفتگر بوده

بعد ازاون شب مامانم جا نماز پهن مى کرد و مى گفت: بشین قربونت برم من دعا مى کنم تو با عروسک لیا، آمین  محکم بگو

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است